تبلیغات
گلوله نمک :: GololeNamaK
امروز
گلوله را در سال 90 چقدر دوست داری ؟ 







لینک سرا
اس ام اس مناسبتی
در حال اضافه شدن ...
• میلاد رسول الله
مبعث رسول الله
• شهادت رسول الله
• میلاد حضرت فاطمه
شهادت حضرت فاطمه
میلاد امام علی
• شهادت امام علی
• میلاد امام حسن
• شهادت امام حسن
میلاد امام حسین
شهادت امام حسین
• میلاد حضرت ابوالفضل
شهادت حضرت ابوالفضل
• میلاد امام سجاد
• شهادت امام سجاد
• میلاد امام محمد باقر
• شهادت امام محمد باقر
• میلاد امام جعفر صادق
• شهادت امام جعفر صادق
• میلاد امام موسی کاظم
• شهادت امام موسی کاظم
• میلاد امام رضا
• شهادت امام رضا
• میلاد امام جواد
• شهادت امام جواد
• میلاد امام هادی
• شهادت امام هادی
• میلاد امام عسکری
• شهادت امام عسکری
• میلاد صاحب زمان
عید غدیر خم
عید فطر

به وبلاگ سراسر خنده گلوله نمک خوش آمدید و امیدوارم لحظاتی شاد رو در این وبلاگ سپری کنید ، منتظر نکته نظرات شما برای بهبود وبلاگ هستم . در صورت برخورد با مشکل لطفا آن رو با من در جریان بگذارید



دلیل برنگشتن اولین زنی که به کره ماه رفت !!..

تا بارگذاری کامل تصویر صبور باشید ...
شما می توانید کلیپ را در ادامه مطلب دریافت کنید
970 کیلوبایت | لینک غیر مستقیم | WMV




روح دخترک

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا ..



ارسال های مرتبط :
- راننده اتوبوس
- سه پند برای سه گروه
- پدر شیاطین

دسته : عبرت آموز | تاریخ : 7 مهر 90 | بازدید : | شماره : 386 | نظرات

کلمات کلیدی : روح دخترک ، دختر کوچولو ، نه ساله ، آمپول و قرص ، فرشته کوچک ، مادر بیمار ،
وقتی پسرا دور هم جمع میشن ...

آلمان : درباره ی سیاستهای دولت حرف می زنن!
پاکستان : یه باند قاچاق تریاک تشکیل میدن!
عراق : برای حمله به سربازهای آمریکایی نقشه می کشن!
افغانستان : اگه پول نداشته باشن کار می کنن و اگه پول داشته باشن می خوابن!
آذربایجان : یه بطری آب پرتقال می خرن و با هم می خورن!
مصر : میرن یه جا می شینن قلیون می کشن!
امارات متحده ی عربی : ۴ نفرشون دست می زنن و یه نفرشون می رقصه! یا میرن دنبال خانوم!!
روسیه : از همدیگه رشوه می گیرن!
ژاپن : هیچوقت ۵ نفر دور هم جمع نمیشن! چون همیشه حداقل ۳ نفرشون کار دارن



راهی برای حل مشكلات - داستان چهارم

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد :
شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.
بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و ...
دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید . مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :



آسانسور و مرد روستایی

روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله‌اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دوباره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست؟ پدر که تا بحالدر عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم.

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، دیوارهای براق از هم جدا شدند، آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره‌هائی بالای آسانسور افتاد که ازیک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، دراین وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!





Copyright © 2009-2011 GololeNamaK™ , All Rights Reserved
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به گلوله نمک است
کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز می باشد

Ping your blog, website, or RSS feed for Free Page Rank


در گلوله نمکـ !
در كل اینترنت
لیست گلوله ها
خلاصه آمار سایت
کل بازدید :
کاربران جاری : نفر
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
تاسیس : 9 آبان 1388

اَبر برچسبها